کچل

 
برای پنجمین بار
نویسنده : محمد صالحی - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۸
 

مدتی از دانشگاهم می گذشت و من تو جو دانشگاه می ترسیدن کچل کنم . نزدیکای عید بود و عروسی پسر خالم . تصمیم گرفتم کمی متفاوت تو جشن شرکت کنم به هر حال من ساقدوش داماد بودم. معمولا لباس دوتا ساقدوش یجوره به خاطر همین لباس من و برادر عروس مثل هم کت و شلوار سفید و کروات قهوه ای بود .

صبح روز عروسی باید با داماد سلمونی میرفتم ولی گفتم نمیام و بعدا میام پیشتون.رفتم حموم و راهی سلمونی شدم. رفتم پیش دوستم که اون هم عروسی دعوت داشت . رفتم و یک نفر داشت اصلاح می کرد . دوستم گفت مگه با داماد نرفتی؟ من گفتم به غیر از اصلاح تو اصلاح دیگه ای رو قبول ندارم. گفت اون آلبوم روییه مدل های جدیده تا انتخاب کنی کارم تموم میشه.

کارش که تموم شد رفتم نشستم رو صندلی اصلاح . گفت مثل کدوم یکی بزنم؟ گفتم هیچ کدوم بتراش.

اول تعجب کرد ولی چون می دونست از حرفم بر نمی گردم چیزی نگفت. موهامو گذاشته بودم بلند شه تا یه مدل خوب بزنم ولی تفاوتم قشنگه. اول یه کم با قیچی رو موهام ور رفت گفتم سریع عجله دارم گفت حیفه گفتم خودتو لوس نکن.

اول با ماشین سرمو زد و بعد از کف مالی سرو صورتم یه تیغ مشتی کشید. وقتی رفتم خونه دیدم سرم به لباسام نمیاد . رفتم برای خرید لباس جدید ولی دنبال لباس سفید که به لباس اون یکی ساقدوش بیاد. یک جفت کفش و یه تی شرت مشکی و شلوارو کلاه سفید (با کله ی سفید )

وقتی رفتم پیش پسر خالم کلی شوکه شد و گفت حیف که دامادم وگرنه منم سرمو می تراشیدم خیلی باحال شدی.

اون شب گذشته از نگاه بزرگای فامیل از همه ی جوونای فامیل تعریف شنیدم ولی تا فرداش سرم درد می کرد آخه سر هر میزی که می رفتیم کلاه منو از سرم ور می داشتن و یه پس گردنی مشتی بهم می زدن.                                                             (خوب کچل کردن این بدیها رو داره ولی کلی حال میده)


 
comment نظرات ()
 
 
برای چهارمین بار
نویسنده : محمد صالحی - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸٧
 

سال پیش دانشگاهی بود و من اصلا حوصله سلمونی رفتن نداشتم . دیگه موهام خیلی بلند شده بود و کلافم می کرد.

یک روز تعطیل پسر عمم زنگ زد بیا خونمون کار واجبی دارم . من که رسیدم خونشون دیدم وسایل اصلاحشو آماده کرده.رفت نشست روی صندلی که وسط اتاق گذاشته بود.گفتم چی کار کنم ؟ گفت موهامو بزن . گفتم بلد نیستم . گفت کچل کردنم کاری داره . خلاصه بعد از کلی بحث به شرط اینکه بعدش اون موهامو کوتاه کنه قبول کردم آخه اون آرایشگری بلد بود.دستم می لرزید .تا حالا کسی رو کچل نکرده بودم. گفتم با چند بزنم گفت از ته.ماشینو زدم تو برقو موهای تقریبا بلندشو با شماره صفر از وسط پیشونیش تراشیدم.

بعد اینکه کل سرشو با ماشین زدم نوبت خودم شد.نشستم روی صندلی.گفتم مثل همیشه کوتاه کن.تقریبا نصف موهامو زده بود که تصمیمم عوض شد گفتم با ماشین شماره ١٢ بزن.یه کم که زد گفتم با ۴ می زنی؟ کفری شد شونه رو از سر ماشین برداشتو سرمو با صفر زد.

برای اینکه حسابی کفریش کنم گفتم دستت درد نکنه یه تیغیم بکش . گفت تو روی منو کم کردی و رفت که کف ریش بیاره . سرمو تراشید و عمم اومد خونه.بهمون گفت امان از دست شما پسرا . یه وقت ۶ ماه سلمونی نمیرید یهو اینجوری کچل می کنید.

ولی خداییش کچل کردن یکی دیگه از این که خودت کچل کنی بیشتر حال می ده.......


 
comment نظرات ()
 
 
برای سومین بار
نویسنده : محمد صالحی - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ،۱۳۸٧
 

بار سوم اول دبیرستان بودم و کار معنوی کردم

قسمت شده بود و تابستون قبل از ورود به دبیرستان میخواستیم بریم مکه . بعد از ماجرای کلاس کچلا ناظم راهنمایی به ما کاری نداشت . منم از اردیبهشت موهامو نزده بودم و بلند شده بود . ۴ تیر عازم مکه بودیم . مامانم می گفت محمد برو موهاتو کوتاه کن مکه گرمه اذیت می شی . ولی من گوشم بدهکار نبود و می خواستم موهامو تا آخر تابستون نزنم.خلاصه بدون ذره اصلاح مو عازم مدینه شدیم . وقتی رسیدیم هوا خیلی گرم بود.روز اول زیاد اذیت نشدم ولی از روز دوم سرم عرق می کرد و داشت پدرمدر میومد ولی به روی خودم نمییوردم تا از مامانم سرکوفت نخورم.هرچی دنبال سلمونی تو مدینه گشتیم هیچی نبود . دیگه موهام امونمو بریده بود . کم فر بود عرقم می کرد تو هم می پیچید . می خواستیم از مدینه به مکه بریم . محرم شدیمو رفتیم .وقتی رسیدیم مکه برای انجاک اعمال به مسجد الحرام رفتیم.رو به روی باب السلام یه سلمونیه بزرگ بود و یه عربه جلوش وایساده بود می گفت ۴ ریال که به پول ما می شد هزار تومن.اعمالمونو که انجام دادیم ۴ ریال از بابام گرفتم گفتم نیم ساعت دیگه می یام هتل چون هتلمون نزدیک بود . گفت کجا ؟ گفتم زود می یام.

تو راه که داشتم می رفتم تو این فکر بودم چجوری حالیشون کنم چقدر موهامو کوتاه کنند . دیدم بهترین راه ماشین کردنه شونه ی ماشین اصلاحو (البته ١٢ یا ١۶)رو نشونشون میدم.رسیدم به سلمونی.همه ی مشتری ها لباس احرام تنشون بود .منم همینطور.حدود ١٢ تا صندلی اصلاح داشت که شانس من یکیش خالی بود.یک عرب هیکلی که بغل صندلی وایساده بود اشاره کرد بشینم . وقتی نشستم بدون هیچ سؤالی پیشبندو بست و ماشین اصلاحو برداشت و بدون هیچ شونه ای اومد طرفم.تا اومدم به خودم بجنبم با نمره صفر از وسط پیشونیم تا وسط سرمو تراشید.دیگه چیزی نگفتم کاری بود که شده بود ولی نمی دونستم چرا اینقدر نا مرتب و بلند و کوتاه می زد .بعد از ٣ دقیقه که تمام موهامو که به ١۵ ساتیمتر می رسید زد سرمو کف مالی کرد و یه تیغ نو تو دسته تیغ گذاشت و سرمو تراشید بعد با یه حوله سرمو پاک کردو پیشبندو باز کرد.۴ ریال و دادم و رفتم سمت هتل . روحانی کاروان که از هیچی خبر نداشت گفت به به آقای صالحی و شروع کرد به حدیث گفتن که چقدر حلق (تراشیدن سر ) ثوابش از تقصیر بیشتره بابامم وقتی دیدم کلی بهم خندید.صبح روزی که میخواستیم بیام یه سایه ی سیاه تو سرم معلوم شده بود . به پیشنهاد بابا رفتیم وسایل اصلاح و یک کلاه که حاجیا سرشون می ذارن (عرقچین) خریدیم .بابا یه بار دیگه سرمو کاملا تراشید و با کله ی صاف و گرد و سفید راهی تهران شدیم و خلاصه حسابی حاجی شدیم .

(در ضمن بعدا فهمیدم اون سلمونی مخصوص تراشیدن سر حاجی هاست)


 
comment نظرات ()
 
 
برای دومین بار
نویسنده : محمد صالحی - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧
 

بعد از اولین بار و خاطراتش تصمیم گرفته بودم دیگه تا سربازی کچل نکنم . ولی این اتفاق نیفتاد .

سال دوم راهنمایی بودم . جناب ناظم روز شنبه مثل همیشه داشت به موها گیر می داد . تو کلاس ما فقط به من و ۵ نفر دیگه گیر نداد .

یکی از بچه ها که خیلی شاخ بود گفت می خوام تا ٢ ماه دهنشو ببندم . همه فکر کردن که می خواد چی کار کنه . هر چی ازش پرسیدیم نگفت . فرداش که اومد مدرسه دیدیم سرشو با تیغ تراشیده . حال ناظم حسابی گرفته شد چون سر صف حسابی کنف شد . بچه های کلاس تصمیم گرفتن تا ١ ماه همه سرشونو بتراشن .

عصر که اومدم خونه تو فکر بودم . اگه کچل می کردم فوقش ٢ روز با مامان دعوام می شد ولی اگه کچل نمی کردم جلو رفیقام ضایع می شدم. بالاخره تصمیم گرفتم کچل کنم . از خونه زدم بیرونو رفتم سلمونی .

٢نفر قبل من نشسته بودند . ١ساعت طول کشید تا نوبتم شد .آرایشگره پیشبندو بست گفت چی کار کنم؟ گفتم لطفا با تیغ بتراشید . گفت می خوای با صفر بزنم مثل تیغه . گفتم نه با تیغ بزنید.

اولش یه ذره ناز کرد ولی بعد ماشینو ورداشت و از وسط سرم شروع کرد.ماشینش کند بود و موی من فر . یک ربع طول کشید تا با ماشین زد . کلم بعد از چند سال دوباره سفید شده بود . گفت می خوای با تیغ نزنم ؟ گفتم نه.

یک تیغ نو تو دسته تیغ گذاشت و سرمو کف مالی کرد و تراشید . کلی حال کردم . بر خلاف دفعه قبل فرداش بدون کلاه رفتم مدرسه بعد از دو روز از تذکر ناظم کل بچه های کلاس ما کچل بودند به غیر از دو نفر که بچه ها اون دو تا را به زور بردن سلمونی و کچلشون کردن . کلاش ما تو مدرسه به کلاس کچلا معروف شد و ناظمم فهمید به بچه های ما نباید زیادی گیر بده.


 
comment نظرات ()
 
 
برای اولین بار
نویسنده : محمد صالحی - ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٧
 

خاطرات اولین بار کچل شدن:

سلام...

اسم من محمده

می خوام خاطرات کچل کردنامو تعریف کنم.

اولین بار که کچل کردم 8 سالم بود و تعریفم از کچل کردن نمره 12 ماشین اصلاح بود.بار اولم بود که تنهایی به سلمونی می رفتم.اسم یارو آقا رضا بود.آدم پر چونه ای بود.

صبح اولین جمعه ی بهمن 73

بعد از کلی تعریف آقا رضا از من که تنهایی رفتم سلمونی تخته ی همیشگی رو روی صندلی گذاشتو منو روش نشوند.گفت مثل همیشه بزنم ؟ گفتم نه می خوام کچل کنم . گفت مطمئنی ؟ گفتم بببببله

ماشین اصلاحشو زد تو برق پیشبندو بست و رفت پشت سرم .

صدای ماشین اصلاح لذت بخش بود البته با نمره12

سردی ماشینو روی سرم حس میکردم و فکر کردم که چرا سر ماشین شونه نذاشت.همین جور از پشت پیشروی می کردو بالا می اومد تا جایی که دیدم چه دسته گلی آب دادم.اشک تو چشام حلقه زد.آقا رضا گفت چی شده و منم منظورمو از کچل کردن براش گفتم.ولی دیگه کاری نمی شد کرد . کارشو تموم کرد پولو دادم . گریه کنون راهی خونه شدم.داشت برف می اومد منم از کلاه متنفر بودمو هیچوقت کلاه نمی ذاشتم. هر کی منو با اون کله ی سفید ، بدون کلاه زیر برف می دید بهم می خندید.

از همه بدتر فکر مامنم بودم که از سفید کردن کله متنفر بود و هر وقت یکی از پسرای فامیل کچل می کرد کلی از مامانم فحش میخورد.

در خونه رو یواش باز کردم و دویدم تو حموم.لباسامو پرت کردم بیرونو با گریه رفتم زیر دوش . آب روی سرم بند نمی شد.حالت خوشایندی بود ولی افسوس.

وقتی اومدم بیرون کلاه حوله روی سرم بود.مامانم گفت سرتو سشوار بکش سرما نخوری من گفتم نمی خوادو کلاه رو از روی سرم برداشتم.خلاصه حسابی از مامانم فحش خوردم (مامانم هیچوقت منو نمی زد وگر نه یه کتک حسابی نوش جان می کردم) تا دیگه بدون اجازه کاری نکنم.

فرداش من که کلاه نمی ذاشتم با کلاه راهی مدرسه شدم.بچه ها فهمیدن اتفاقی افتاده.کلاهو از سرم  برداشتنو با دیدن اون صورت گرد و کله ی کچل کلی بهم خندیدند.

معلمم کلی منو ملامت کرد که مگه وسط زمستون وقت کچل کردنه؟

خلاصه برای عید برای مرتب کردن موهام به سلمونی رفتم....

تا خاطره ی بعدی.


 
comment نظرات ()